اشعار مورد علاقه ماری

کس غیر شما نیست، کجایید؟
نویسنده : ماریا - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

آنان که طلبکار خدایید،خدایید

حاجت به طلب نیست شمایید، شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟

کس غیر شما نیست،کجایید،کجایید؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفایید گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا ز فنایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید

جبریل امینید و رسولان سمایید

خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق

زنگار زآیینه به صیقل بزدایید

تا بود که همچون شه رومی به حقیقت

خود را به خود از قوت آیینه نمایید

مولانا

 


 
comment نظرات ()
 
آن زمان که پرده بر افتد
نویسنده : ماریا - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                           آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 دردم نهفته به ز طبیبان مدعی                                باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد                       هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست                 آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق                     اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می رود                           تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار                    صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب                   بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم                              ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور                        اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان                خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی شود                              شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 


 
comment نظرات ()
 
دعا
نویسنده : ماریا - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها   /   زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم   /   زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد   /   زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود   /   چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی   /   آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی   /   آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او   /   گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن   /   گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان   /   یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان   /   کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش   /   چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت   /   فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان   /   گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم   /   من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو   /   من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری   /   که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت   /   هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن   /   تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود   /   یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد   /   ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا


 
comment نظرات ()
 
آرامش
نویسنده : ماریا - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

به بخت اگر باور داشته باشیم

هم امروز

یا هم امشب

آرامش فرا می رسد

تو را

و مرا

از این دم اگر لذت ببریم

زندگی مان در دست های ماست

و ما تنها

بار مسئولیت مان را

بر دوش می کشیم

به بخت اگر باور داشته باشیم

نه فقط امروز

نه فقط امشب

آرامش فرا می رسد

تو را

و مرا.

 

«مارگوت بیگل»


 
comment نظرات ()
 
دولت عشق
نویسنده : ماریا - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم                     دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا                         زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای                    رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای          رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای               پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی                     گول شدم، هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی               جمع نیم، شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری                     شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم                   در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو: راه مرو رنجه مشو                          زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن: از بر ما نقل مکن                       گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم                        چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم                 اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر                       بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو                               کمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم                       کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک                     کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق                       بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم                       یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر                    کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان              کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

 


 
comment نظرات ()
 
دلتنگی
نویسنده : ماریا - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
 

 

دل تنگیهای آدمی راباد ترانه ای می خواند

رویاهایش راآسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت توومن

مارگوت بیگل


 
comment نظرات ()
 
هیچ مگو
نویسنده : ماریا - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

من غلام قمرم ، غیر ِ قمر هیچ مگو

پیش ِ من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم ؛ نعره مزن ، جامه مدر، هیچ مگو

گفتم ای عشق ، من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف ِ خداست؟

گفت این هست ولی جان ِ پدر هیچ مگو

 مولوی

 


 
comment نظرات ()
 
عاشقانه
نویسنده : ماریا - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢
 

اکنون رخت به سراچه آسمانی دیگر خواهم کشید.

آسمان آخرین

که ستاره تنهای آن تویی.

آسمان روشن

سرپوش بلورین باغی

که تو تنها گل آن، تنها زنبور آنی.

باغی که تو

تنها درخت آنی.

و بر آن درخت

گلی است یگانه

که تویی.

ای آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رویای آن

تویی.

احمد شاملو-آیدا در آینه

 

***

این است عطر خاکستری هوای که از نزدیکی صبح سخن می گوید.

زمین آبستن روزی دیگر است.

این است زمزمه سپیده

این است آفتاب که بر می آید.

تک تک، ستاره ها آب می شوند

و شب

بریده بریده

به سایه های خرد تجزیه می شود

و در پس هر چیز

پناهی می جوید.

و نسیم خنک بامدادی

چونان نوازشی ست.

عشق ما دهکده ای که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و

نه به روز،

و جنبش و شور حیات

یک دم در آن فرو نمی نشیند.

هنگام آن است که دندان ها تو را

در بوسه ئی طولانی

چون شیری گرم

بنوشم.

تا دست تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم.

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

]به هنگامی که آخرین کلمات تاریک غم نامه ی گذشته را با شبی

که در گذر است به فراموشی ی باد شبانه سپرده ام[،

از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه ی، ای همه ی فصول من!

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی را آغاز کنم.

احمد شاملو-آیدا در آینه

***

لبان ات

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جان دار غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان در آید.

و گونه های ات

با دو شیار مورب،

که غرور تو را هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سربلند را

از روسبی خانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده ام.

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به

زندگی نشستم!

و چشمان ات راز آتش است.

و عشق پیروزی ی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوش ات

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی ی آسمان را متهم می کند.

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستم گری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوه مندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه ی رگ های ات

آفتاب همیشه را طالع می کند.

بگذار چنان از خواب برآیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند.

دستان ات آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد

برده شود.

پیشانی ات آینه یی بلند است

تاب ناک و بلند،

که خواهران هفت گانه در آن می نگرند

تا به زیبایی ی خویش دست یابند.

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند.

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گواراتر کند؟

تا در آیینه ها پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وار در قالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد!

حضورت بهشتی ست

که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان و دروغ

شسته شوم.

و سپیده دم با دست های ات بیدار می شود.

احمد شاملو-آیدا در آینه

 

***

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست دارم.

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر،

تا به هچوم کرکس های پایان اش وانهد...

در فراسوی عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوی های پرده و رنگ.

در فراسوی پیکرهای مان

با من وعده ی دیداری بده.

احمد شاملو-آیدا در آینه 

 


 
comment نظرات ()